تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
محلی برای آشتی با خویشتن
شنبه چهاردهم آذر 1388
...  
جمعه سیزدهم آذر 1388
حسرت ...  

سلام

این متن تقدیم به غلام رضا به خاطر پاکی فطرتش

یه بچه داداش کوچولو دارم که به یاد عموی شهیدش اسمش رو گذاشتند غلام رضا.

و یه بچه خواهری که چند ماه از اون بزرگتره و به خاطر حرمت و زیبایی عفاف، اسمش رو گذاشتند مریم.

این دو با هم همبازی اند و من پایه ی اصلی بازیهاشون.

چند شب پیش با اون دوتا رفتیم مسجد و اونجا غلامرضا با مریم دعواش شد.

اما آبروی ما مردها رو برد و مغلوب شد.(هرچند ما هم اکثراً مغلوبیم!!!! اما صداش رو در نیارین...)

مظلومانه اومد پیشم نشست و خودش رو لوس کرد و با یه قیافه ی حق به جانب گفت مریم من رو زد و من دیگه دوسش ندارم.

بهش گفتم که تو اول شروع کردی و اون فقط از خودش دفاع کرده و یه داستان براش گفتم.

بلند شد و رفت پیش مریم عذر خواهی کرد و با هم شدن همبازی و انگار نه انگار.

رفتم به سجده و یه دل سیر گریه کردم.

دلم سوخت و حسرت خوردم

دلم برای کودکی هام تنگ شد. و دلم میخواست آدما هیچ وقت بزرگ نشن و یا با اونا اخلاقهای کودکیشون باقی بمونه.

همونایی که پیامبر اکرم فرمودند که از دنیای بچه ها پنج چیز را دوست دارم.

یکیش همینه که کینه به دل نمیگیرن.

وای خدای من که توی این چند ماهه چقدر کینه چقدر چقدر ... وای وای

خدایا بزرگان ما را به کودکیشان بازگردان

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
دنیای اعداد ...  
سلام

این مطلب تو وبلاگ یه بچه ها دیدم که جالب بود.

/* /*]]>*/

دنياي زيبا و شگفت انگيز اعداد

  

1×8+1=9

 

12×8+2=98

 

123×8+3=987

 

1234×8+4=9876

 

12345×8+5=98765

 

123456×8+6=987654 

 

1234567×8+7=9876543

 

12345678×8+8=98765432

 

123456789×8+9=987654321

 

--------------------------------------------------

 

1×9+2=11

 

12×9+3=111

 

123×9+4=1111

 

1234×9+5=11111

 

12345×9+6=111111

 

123456×9+7=1111111

 

1234567×9+8=11111111

 

12345678×9+9=111111111

 

123456789×9+10=111111111

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
داداشی ...  

سلام

"این پست تقدیم به همه ی اونایی که دلشون جای محبت اربابم امیرالمومنین و اولادش شده"

لطفاً این مطلب رو اول به دقت بخونید:


در گذشته برادرى دينى داشتم كه در چشم من بزرگ مقدار بود، چون دنياى حرام در چشم او بى ارزش مى نمود، و از شکم بارگى دور بود، پس آنچه را نمى يافت آرزو نمى كرد، و آنچه را مى يافت زياده روى نداشت.
در بيشتر عمرش ساكت بود، اما گاهى كه لب به سخن مى گشود بر ديگر سخنوران برترى داشت، و تشنگى پرسش كنندگان را فرو مى نشاند به ظاهر ناتوان و مستضعف مى نمود، اما در بر خورد جدى، چونان شير بيشه مى خروشيد، يا چون مار بيابانى به حركت در مى آمد .
تا پيش قاضى نمى رفت دليلى مطرح نمى كرد، و كسى را که عذرى داشت سرزنش نمى كرد، تا آن عذر را مى شنيد، از درد شكوه نمى كرد، مگر پس از تندرسى و بهبودي، آنچه عمل مى كرد مى گفت، و بدانچه عمل نمى كرد چيزى نمى گفت، اگر در سخن گفتن بر او پيشى مى گرفتند در سكوت مغلوب نمى گرديد، و بر شنيدن بشتر از سخن گفتن حريص بود.
اگر بر سر دو راهى دو كار قرار مى گرفت ، مى انديشيد كه كدام يك با خواسته نفس نزديك تر است با آن مخالفت مى كرد، پس بر شما باد روى آوردن به اين گونه از ارزش هاى اخلاقى، و با يكديگر در كسب آن ها رقابت كنيد، و اگر نتوانستيد ، بدانيد كه به دست آوردن برخى از آن ارزش هاى اخلاقى بهتر از رها كردن همه آن هاست.

{مطلب بالا حکمت 289 نهج البلاغه ی مولای متقیان است. چقدر همه ی ما و شما به داشتن چنین برادری نیاز داریم به آخر مطلب دقت کنید که آقا میفرمایند "پس بر شما باد به روی آوردن به اینگونه ..." بچه ها کاش یه تصمیم مردونه میگرفتیم و اینجوری برای همدیگه داداش می شدیم}
بیا شروع کنیم داداشی
شنبه بیست و سوم آبان 1388
رسم عاشق کشی ...  

سلام

امشب با کلی از بچه های هیات رفته بودیم منزل آقای آقایی برا عرض تبریک عروسیش.

جای همتون خالی خیلی داش خوش میگذشت که یه دفعه وسط بحث یکی از رفقا گفت عکسای شیعیان لبنان رو دیدی "همون گروه الحوثی" و بعد یه کم توضیح داد الان رسیدم خونه و بعضی از اونا رو دیدم.

اشک ریختم و یاد این حدیث پیامبر افتادم که هرکس صدای "یا ایها المسلمین" مظلومی را بشنود و اقدامی نکند مسلمان نیست.

اما میدونین، چون ایرانی نیستند به ما ربطی نداره تازه سیاست خارجی هم اقتضاء میکنه که بعضی آقایون خفه خون بگیرن اصلاً ما از سیاست چی میفهمیم همونطور که تو کشتار مسلمونای چین هم ما هیچی نمیفهمیدیم.

حالا هرکی یه حرفی میزنه که پس صدای مظلومای خودمون چی، پس ماجرای فلان جا و ... چی؟

کلاً رفقا از خدا بخوایم و به همدیگه دعا کنیم که بدون تعصب و برای رضای خودش در راهش مجاهده کنیم که خدای مهربون هم وعده هدایت داده که چقدر امید بخشه این آیه که میفرماد:


"ان جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"


چهارشنبه بیستم آبان 1388
تلنگر ...  

سلام

میگه نذر کرده بودم برا تعجیل در فرج حضرت مهدی - فداش بشم - توی مسجد مقدس جمکران به کسانی که به عشق آقا میان زیارت، آب بدم.

مدتی گذشت و منم به این کار مشغول بودم تا اینکه یک روز یه سید با صفایی نزدیک شد و من رو به اسم کوچیک صدا کرد و یک لیوان آب طلب کرد، من هم با اینکه محو جمال خوشکل و دلرباش شده بودم با اشتیاق یه لیوان آب براش ریختم و اونم آب رو نوش جان کرد و گفت " السلام علیک یا جدی " با ادب تشکر کرد و گفت نظرت قبول باشه.

داشت میرفت و دل من رو هم با خودش میبرد. بهش گفتم آقا دعا کن فرج آقامون حضرت حجت نزدیک بشه یه دفعه رو کرد به من و گفت آسید جعفر مردم واقعاً ما رو نمیخوان منم بدون اینکه متوجه بشم چی گفت دوباره حرفم رو تکرار کردم و این بار با لحنی معصومانه تر گفت اگه محبین ما به اندازه ی این آب و رفع تشنگی دنبال ما بودن ما رو میدیدند.

این رو گفت و رفت و همین که رفت من موندم و هزار تا سوال بی جواب که این آقا کی بود؟ اسم من رو از کجا میدونست؟ این حرفی که زد چی بود؟ و...

خدائیش تو این دعواهای اخیر که هر کی سنگ یکی رو به سینه میزنه دیدم هیچوقت شده مردم با هم سنگ آقاشون رو به سینه بزنن و واقعاً دنبال امامشون باشن!!!

اما همه میگن دنبال عدالتند ولی کسی دنبال عادل نیست.

السلام علی المهدی الذی یملاء الارض عدلاً و قسطا کما ملاءت ظلماً و جورا

حسنت به هزار جلوه آراسته است / زیباییت از رونق گل کاسته است

من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم / اما تو همانی که دلم خواسته است

دوشنبه هجدهم آبان 1388
دلتنگی ...  

سلام


امشب یه دفعه خیلی دلم هوای خدا کرد یه لحظه احساس کردم چقدر میخوامش، شنیدی بعضیا میگن ماهی که تو آب هی دهنشو باز میکنه و میبنده فقط یه کلمه بیشتر نمیگه و اونم این کلمس" آب،آب" منم حس کردم که همه ی سلولام ماهی شدن و توی دریای وجودم هی میگن "خدا،خدا"

اینو برا این براتون نوشتم که فکر نکنیم اینا خیلی حالات عجیب و غریبیه بلکه انگار بنا بوده کلاً اینجوری باشیم اما غافل شدیم و یادمون رفته و یه وقتایی یادمون میاد که

همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
برا خارجکیا ...  
سلام

به قول آقای نبوی این پست تقدیم به همه ی بچه هایی که تو این سالها رفتن خارج


همیشه تو فیلما و حرفای احساسی یه جمله ای با کلی آه و ناله گفته میشه و اونم "غم غربت" و "دوری از رفقاست"

اما امروز خدائیش دلم برا همه ی بچه هایی که توی این سالها با هم تو امام صادق بودیم و حالا دیگه هرکدومشون یه گوشه ای رفتن. خیلی تنگ شده بخصوص اونایی که رفتن اونور آب با کلی امید و آرزو که هرکدومشون یه آدم حسابی بشن و برگردن(که مردونه خودشون هم میدونن چه توقع احمقانه ای از خودشون دارن اصلاً شما یه کم به این ترکیب فکر کنین ببینین خندتون نمیگیره آدم حسابی )

امام اسم و تصویر هرکدومشون که تو ذهنم میاد یه بغضی گلوم رو میفشاره و احساس میکنم که چقدر دوستشون دارم.

این پست تقدیم به همه ی اونا به یاد مسافرتها، فوتبالا،شیطنتها،مشهدا،گل کوچیک تو میدون امام، کلاشیای تو بوفه، محرما و همه ی لحظاتی که با هم بودیم

من اسم بعضیاشون رو مینویسم شما هم بقیه رو اضافه کنین تا بدونن به یادشون هستیم

1- سینا عابدی     فرانسه

2- متین مرتضوی     مالزی

3- پویا ابکاء          انگلیس

4- رضا احمدیان     آمریکا

5- جواد ماهانی      انگلیس

و....

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
...  

فراخوان

سلام

بیش از یک ماه میشه که وبلاگ رو به روز نکردم و مطلب جدید نزدم راستش یه هفته ای جای همتون خالی مشهد بودم که بعضی مطلباش بمونه برا بعد اما دلیل عمدش اینه که دنبال یه کار اساسیم هرکی پایس بسم الله

تو این مدتی که وبلاگ زدم هرچند درست و حسابی براش وقت نذاشتم اما دیدم عجب محیط فوق العاده ای برای اهدافمون لذا یه مدته دارم مقدمات یه سایت رو فراهم میکنم تا همه ی بچه هایی که اینجوری با هم مرتبطیم یه جا جمع بشیم با همه ی سلیقه ها از بچه های خارج رفته تا دانش آموختگان سالهای قبل تا بچه های محصل امسال حتی اخراجیها و همه ی اونایی که اسم نظام زاده میتونه یه حلقه ارتباطی بین اونا بشه و با همدیگه یه کار جدید بکنیم.

از همه مهمتر اینکه پوز آقای نبوی و وبلاگش رو بزنیم اصلاً هک میکنیم که اساسی حالش گرفته بشه و کلی کار مفید دیگه که حالا رو نمیکنم.

اما مردونه هر کی پایس باید تو همین قسمت اعلام آمادگی کنه تا اولین جلسه رو با همدیگه بذاریم راستی یه ندا به بقیه ی بچه های اهل حال  هم بدید که با همدیگه یه سایت اساسی بزنیم

یا علی مدد

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
...  

تقدیم به داداشای گلم

از دو سه روز پیش آقای نبوی وعده کرده بود که چهارشنبه برم خونشون گفت یه کار ضروری باهات دارم. یه مشکلی برام پیش اومد که بنا شد وعده رو بهم بزنم اما از بس آقای نبوی رو دوست دارم دلم نیومد و هرجوری بود راه افتادم، رخش خوش رکاب رو آماده کردم و سوار بر اون، راهی خونشون شدم، موقع نماز مغرب و عشاء بود که رسیدم در خونشون، کلی کوچه پس کوچه، البته چون ماه رمضون پارسال با آقای رئیسی و خونواده یه کله پاچه ی مشت مهمون آقای نبوی بودیم آدرسشون رو بلد بودم اصلاً اگه من یه جایی کلاشی تلپ شم دیگه عمراً اون آدرس یادم بره، تا رسیدم در خونه آقای نبوی دم در منتظر بود، زودتر از من رفت تو خونه و من پشت سرش راه افتادم، یه یا الله بلند گفتم(از بس با حیام) و رفتم داخل، دیدم همه جا تاریک تاریک یه لحظه کلی فلاش دوربین تاریکی رو میشکافت و یه منبع نوری رو نشون میداد که یه دفعه چراغها با هم روشن شد و کلی چهره ی آشنا، نزدیک سی،چهل نفر از بچه های مدرسه در مقاطع مختلف همراه با آقایان نبوی،آقایی، طاهری،بصیری و رئیسیو موسوی که بعداً به ما پیوستند...

فعلاً تا همینجا بمونه تا بعداً بگم چه خبر بود